محمد بن حسين البيهقي
980
تاريخ بيهقى ( فارسي )
دندانقان افتاد ، و به آخر گفته كه « ما را بدست بدادى و قصد كردى 1 تا معذور شوى به هزيمت خويش . » سباشى همه بشنيد و گفت « اين همه املا 2 اين مرد كرده است - يعنى سورى - خداوند سلطان را بگوى كه من جواب اين صورتها 3 بدادهام بدان وقت كه از هرات بغزنين آمدهام ، خداوند نيكو بشنود و مقرّر گشت كه همه صورتها كه كرده بودند ، باطل است و بلفظ عالى رفت كه « در گذاشتم 4 ، كه دروغ بوده است » و نسزد ازين پس كه خداوند بسر اين باز شود 5 . و صورتى كه بسته است 6 كه من قصد كردم تا به دندانقان آن حال افتد ، خداوند را معلوم است كه من غدر 7 نكردم و گفتم كه بمرو نبايد رفت . و مرا سوزيانى 8 نمانده است كه جايى برآيد . اگر بنشاندن من كار اين مخالفان راست خواهد شد ، جان صد چون من فداى فرمان خداوند باد . و چون من بىگناهم ، چشم دارم كه بجان من قصد نباشد و فرزندى كه دارم در سراى برآورده شود 9 تا ضايع نماند . » و بگريست ، چنان كه حالم سخت بپيچيد 10 ، و سورى مناظرهء درشت 11 كرد با وى . پس ازين روزگارى هم درين حجره 12 بازداشتند ، چنان كه آورده آيد بجاى خويش . و از آنجا برفتيم و سورى مرا در راه گفت هيچ تقصير كردم در گزاردن پيغام ؟ گفتم : نكردى . تا همه بازگويى 13 . گفتم : سپاس دارم 14 . و نزديك سپاه سالار رفتيم ، پشت به صندوقى بازنهاده 15 و لباس از خزينهء ملحم 16 پوشيده ، چون مرا ديد ، گفت : فرمان چيست ؟ گفتم : پيغامى داده است سلطان ، و بخطّ بو الحسن عبد الجليل است و من مشرفم تا جواب شنوم . گفت : بياريد . سورى طومارى ديگر بر وى خواندن گرفت ، چون به آخر رسيد ، مرا گفت 17 « بدانستم ، اين مشتى ژاژ 18 است كه بو الحسن و ديگران نبشتهاند از گوش بريدن 19 در راه و جز آن و بدست به دادن 20 . و به چيزى كه مراست طمع كردهاند تا برداشته آيد . كار كار شماست . سلطان را بگوى كه من پير شدهام و روزگار دولت خويش بخوردهام و پس از امير محمود تا امروز زيادت زيستهام ، فردا بينى كه از بو الحسن عبد الجليل چه بينى ! و خراسان در سر اين سورى شده است ، بارى بر غزنين دستش 21 مده . » بازگشتم . سورى در راه مرا گفت : اين حديث من بگذار . گفتم : نتوانم خيانت كردن . گفت : بارى پيش